میلاد امام محمدباقر(ع) پنجمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت
بر شیعیان جهان مبارک باد.

سالروز آزاد سازی خرمشهر مبارک باد

امام صادق(ع) به زراره می فـرمایـد: او (حـضرت مهـدی(عج)) هـمان اسـت که انتظارش را باید
کشید و خداوند تبارک و تعالی دوست دارد شیعیان را به وسیله ی او امتحان کند و در این امتحان
است که اهل باطل دچار شک و تردید می شوند و بر عقیده ی خود ثابت نمی مانند.
زراره پـرسـیـد: اگر آن زمان را درک کـردم چه کـنـم؟ آن حـضرت فرمود: ای زراره اگر به آن
دوران رسیدی همواره این دعا را بخوان:
اللّهُمَّ عـرِّفنی نَفسَک، فاِنَّک اِن لَم تُعـرِّفـنی نَفسَک لَم اَعرِف نبیَّک، اللّهمَّ عرِّفنی رَسولَک فَاِنَّک اِن
لَم تُعـرِّفـنی رَسـولَک لَم اَعـرِف حُجَّتَک، اللّهمَّ عَـرِّفنی حُجَّتک فَاِنَّک اِن لَم تُعَرِّفنی حُجَّتَک ضَلَلتُ
عَن دینی.
پروردگارا! خودت را به من بشناسان، زیرا اگر مرا با خودت آشنا نکردی نمی توانم پیغمبرت را
بشناسم. خـداوندا! فـرسـتاده ی خـود را به من بـشـناسان که اگـر او را به من نشناسانی نـمی توانم
نماینده و جانشین او را که حجت تو است بشناسم. خدایا! حجت خود را به من بشناسان که اگر او
را به من نشناسانی در دین خود دچار گمراهی خواهم شد.

پروردگارا!
لحظه ای ما را از یاد آن حضرت و دعا برای فرجش غافل مساز
و توفیق زیارت آن حضرت را در زمان غیبت و ظهورش به ما مرحمت کن
و نام ما را در طومار بهترین یاری کنندگان حضرتش در زمان غیبت و ظهور ثبت و ضبط فرما.
اللّهم عجّل لولیک الفرج
دو روز مانده بود به پایان زندگی اش، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده
بود. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. پریشان و طلبکار نزد خدا رفت تا روزهای بیش تری
مهلت بگیرد. ابتدا، داد زد و بد و بی راه گفت. خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشتگان و آدمیان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده به دور انداخت. خدا
سکوت کرد... . سرانجام دلش گرفت و گریست و بر خاک به سجده افتاد. خدا سکوتش را
شکست و گفت: عزیزم، یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به جار و جنجال و بد و بی راه
از دست دادی. تنها یک روز دیگر از عمرت باقی است. بیا و این یک روز را زندگی کن!
لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه می توان کرد؟!
خدا گفت: آن که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که
امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نیاید.
... و او مانده بود مات و مبهوت و خیره به درخشش یک روز زندگی در کف دستانش. قدری
ایستاد. با خود اندیشید: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن یک مشت زندگی چه فایده ای دارد... و
آن گاه به ناگاه زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید، زندگی را بویید و چنان به وجد
آمد که دید می تواند تا انتهای دنیا بدود، می تواند بال بزند. می تواند حتی از خورشید نیز بگذرد.
او در آن یک روز خریدی نکرد، زمینی نفروخت، آسمان خراشی برنیفراخت، مقامی نجُست،
شهوتی نراند و ثروتی نیندوخت... اما در همان یک روز با نسیم سحرگاه نفس کشید، به زیبایی
ماه درخشان خیره شد، به استعداد بی نهایت انسان غبطه خورد، رشته رفاقت با شیطان را
گسست، از بند دجّال وارهید، هیبت پوشالین طاغوت را درهم شکست، اشکی بر گونه غلطاند و
از سرچشمه ی زیبایی جرعه ای نوشید.
از آفریدگار خویش عطوفت و برکت طلبید و روزش را با یاد او و برای او آغاز کرد. در همان
یک روز با همه آشتی کرد و با همه مهربان شد... به مادر پیرش سر زد، دستانش را بوسید و
دلجویی اش کرد... چشمانش را گشود و مردم را دید، به همه آن هایی هم که نمی شناخت، سلام
کرد، برای تمام مردم جهان از ته دل دعا کرد، از مرز تمام دلبستگی ها و آلودگی ها گذشت...
خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد... عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشتگان در تقویم خدا نوشتند: امروز کسی درگذشت که
هزار سال در دنیا زیسته بود!
شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد

در، رنگ بال سرخ کبوتر گرفته بود
دیوار، بوی آیه ی کوثر گرفته بود
چشمان زخم دیده ی بانوی خانه تا
سمت بهشت، سمت خدا، پر گرفته بود
تا اینکه زودتر برسد محضر پدر
قلبش در آن دقیقه آخر گرفته بود
تنها برای جسم پُر از درد بود اگر
این روزها بهانه ی بستر گرفته بود
آن صورتی که مرهم هر زخم مرتضی است
یعنی چرا به گوشه ی معجر گرفته بود؟!
آنروز سرزمین ترک خورده دلش
بوی عبای خاکی حیدر گرفته بود
با چشم های غم زده اش دختری صبور
در کنج خانه روضه مادر گرفته بود
معلوم شد ز طرز اذان گفتن بلال
کعبه دلش از آن همه کافر گرفته بود
امشب میان روضه ی مادر رسیده ام
کنج همین حسینیه با چند قطره اشک
یک قطعه از بهشت خدا را خریده ام
چشم من از ازل شده وقف گریستن
بر غصه های مادر قامت خمیده ام
پیراهن سیاه تنم بی دلیل نیست
من غصه دار عمرِ کم این شهیده ام
از کودکی به لطف خدا پای روضه ها
محکم شده است پایه دین و عقیده ام
قطعا خدا ز مابقی طینت شما
در گوشه ای زهیئتتان آفریده ام
اینکه غلام و سائل این خانه ام هنوز
یعنی که دور غیر تو را خط کشیده ام
کی می شود مرا ببری تا حریم خود
من صحن جامع حرمت را ندیده ام

فرا رسیدن ایام فاطمیه را تسلیت می گویم.
بانو، کجاست منزلت تا گرد تو ذره ذره آغوش اشتیاقم را بگشایم و بر زخم هایت طواف بَرَم.
بانو، هجرانت شعله هاییست پُرسوز که آتش به جان عالم می زند و حسرتی که تمام هستی را در
رنج نبودن خویش به خاک می کشاند.
فاطمه جان از شما گـفـتـن و از هـجرانت چـقـدر سخت است. چقدر باید برای درک نگاهت چون
مستان می سرکشید و آفتاب نوشید.
چقدر باید کور بود و سیاه دل که هجم زخمی روحت را آنگاه که علی دلشکسته و محکوم و خانه
نشین، رو به روی حضورت می نشست و از دل بی تاب خویش می گفت، ندید.
فاطمه جان ای مادر صـبـور و مهـربان تاریخ، شما را باید از ازل بود و درک کـرد باید خـواند و
سرود و چقدر این زبان و این انگشتان مـحـزون و بی قرار شرمسار و خجل اند که هنوز وسعت
بزرگی ات را به چنان درکی نرسیده اند تا بر این صفحه ی خاکی زمینی ثبت کنند...
و من چقدر ناتوانم و چقدر قاصر
اما با همین سادگی ام حضرت زهرا دوستت دارم.
موجند اگر چه گرم تلاطم نمی شوند
بی تو - قسم به عقربه - ای صاحب الزمان
ثانیه های شب زده انجم نمی شوند
تو راستی شبیه که ای؟ جلوه هات چون
ظاهر نمی شوند، تجسم نمی شوند
خورشید من! بیا و خودت دورشان بکن
این ابرهای سر به هوا گم نمی شوند
من چند خط برات نوشتم ولی عزیز
این نامه ها شبیه تکلم نمی شوند
مسعود یوسف پور
تعجیل در ظهور یوسف زهرا صلوات

می کرد مـسـت و مدهـوش بودم و دچار حـسّی بودم که به هیچ بیانی قابل توصیف نیست باید آنجا
بود باید آنجا را درک کرد تا فهمید.
باید از زمزم آنجا نوشـیـد تا بدانی طعم بهـشت چیست. خاکی که طلسم میکند جان آدمی را به یک
نگاه می گیرد و نفس ملکوتی تحویل می دهد.
باید حقیقت را آنجا یافت و خدا را و عـشـق ناب را. باید آنجا رفـت تا بدانی ایثار چـیـسـت، بدانی
حسین و زینب بـودن چیست و شهادت عظـیم است و غـنی و رسـیدن به نقطه ای که می دانی باید
بروی و شتابان بروی.
وعـبـور را باید پای جزر و مد اروند کنار بروی و ببینی و ارباً اربا شدن را در طلائیه باید باشی
و ببینی.
و اینها هـمه گـوشه ای از حـس ناب و مـقـدس است به راستی که شهیدان زنده اند و خون پاکشان
حافظان زمین.
تمام برف ها را آب كرديد
زمين تشنه را سيراب كرديد
گذشتيد از ميان باغ گل ها
و چشم غنچه را در خواب كرديد
شما در گوش يكديگر چه خوانديد
كه مرغ سينه را بی تاب كرديد؟
سراسر پاكی آيينه ها را
شما در چشم هاتان قاب كرديد
گذشتيد از غبار و پر كشيديد
دل ما خاكيان را آب كرديد
شماها چون شهاب آسمانی
شب تاريك را مهتاب كرديد
چنان از بين ما گمنام رفتيد
كه ما را غرق در اعجاب كرديد
همين اندازه ميگويم كه جان را
فدای سنگر و محراب كرديد
گفت: آری نماز خوانده ام، روزه گرفته ام و ذکر گفته ام.
فـرمـود: نمازت جـواز عـبور از پل صراط است، و روزه سپر از آتش، و ذکر موجب ترفیع درجات در بهشت،
پس همه برای خودت بوده.
موسی گریست و عرض کرد: خداوندا!
کاری به من بیاموز که فقط برای تو باشد.
خـطاب شد: ستمدیده ای را یاری کـرده ای؟ برهـنه ای را پوشانده ای؟ تشنه ای را سـیراب نمـوده ای؟ به عالمی
احترام کرده ای؟...
این ها اعمال خالص است.
امام رضا(ع): هر کس خواهرم معصومه(س) را در قم زیارت کند بهشت بر او واجب می شود.
وفات کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه معصومه(س) تسلیت باد.

جای تأسف داره در شب و روز وفات حضرت معصومه(س) صدا و سیما آهنگ و طنز پخش می کنه!!!

